خاطره کوتاه اززبان یک فرمانده گیلانغربی از عملیات مطلع الفجر

 نوای گیلانغرب :بعداز ظهر هیجده هم آذر ماه ۱۳۶۰ از سپاه گیلانغرب بیرون آمدم وپیاده به سمت شهر راه افتادم تا خودم را به جمع دوستان رزمنده ای برسانم که در حال آماده شدن وانتظار برای شرکت در عملیات پیش رو بودند صد متری بیشتر راه نرفته بودم که دیدن موتور سواری از دور توجهم را جلب کرد حدسم درست بود دقایقی بعد موتور تریل ۲۵۰ به طرفم تغییر مسیر داد وایستادپس از سلام واحوالپرسی گفت:حتما برای شرکت در عملیات اوزین هستی؟
_ خوب معلومه!
_ اما من اونجا نیستم!
صفر چه شده!یعنی چه؟ مشکلی پیش آمده؟ پس اونجا را به کِی تحویل دادی؟
_با من میآی؟
_ کجا؟
_جایی دور!
_هرجا هست میام
_پس منتظر باش باید بریم داربلوط
صفر را هیچ وقت این اندازه تنها ندیده بودم
ادامه دارد…
خداحافظی کردیم دلم خیلی گرفت. قدمها را بلند تر برداشتم باید شرایط پیش آمده را در جمع دوستان می گفتم یاد روزهایی افتادم که شهید صفر را که میخواستن از فرماندهی محور آوزین جابه جا کنند مقاومت می کرد گاهی کار به اختلاف می کشید “انها مو می دیدند و صفر پیچش مو”وسرانجام در برابر موضع حقش واستدلال منطقی اش وهمدلی وهمزبانی دوستان وهمرزمانش حرفی برای گفتن نداشتندو کوتاه می آمدند. اما این بار راحت با این موضوع کنار آمده بود. دلیلش هم این بود ماموریتی که در عملیات بهش سپرده بودند از عهده هر کسی بر نمی آمد فقط از مرد دلاور وسردار کارآزموده ای چون خودش ساخته بودبه مصداق” یک مرد جنگی به از صدهزار”

مجتبی مهدیخانی از فرماندهان دوران دفاع مقدس

مطالب مرتبط

مطلب مرتبطی پیدا نشد.

نظرات

پاسخی بگذارید


− سه = 4

آمارگیر وبلاگ