روایتی از نحوه شهادت ۴ عضو یک خانواده در بمباران هوایی شهر ایوان

5554

روایتی از نحوه شهادت ۴ عضو یک خانواده در بمباران هوایی شهر ایوان

 نوای گیلانغرب :به بهانه دفاع مقدس  در بمباران  هوایی در سال ۶۴ ایوان چهار نفر از اعضای یک  خانواده به شهادت رسیدند.
که شاهد عینی این حادثه به بیان نحوه غم انگیز  آن مطلبی تخت عنوان نگاهت را دوست دارم اکبر جان” به  برای سایت خبری نوای گیلانغرب به شرح زیر عینا ارسال کرده است

تاریخش را دقیق یاد دارم من و اکبر مانند سایر بچه ها
هر روز سرگرم بازی با توپ بودیم. عصر روز ۱۷خرداد ۶۴ که خسته از بازی بر گشته بودیم .وقتی به خانه آمدیم یکک مرتبه اکبر به من گفت عبدالعلی ساعتم را گم کرده ام من هم گفتم شاید آن را در میدان فوتبال جا گذاشته ای. هردو نفری به سرعت خودمان را به محل بازی رساندیم و متوجه شدیم که اکبر ساعت مچی قشنگی که پدر براش خریده بود روی سنگی که لباس ها را آنجا انداخته بودیم جا گذاشته بود. هردو از اینکه ساعت را یافتیم خیلی خوشحال شدیم از قضا وقتی که به خانه آمدم دیدم عمه ام که مادر اکبر باشد .آمده بود دنبال دخترش، آخر برادر کوچک من خانه ی آنها بود. دختر کوچولوی آنها خانه ی ما ، به هر حال مادر اکبر با اصرار فراوان می خواست دخترش را از خانه ما ببرد وبرادر کوچکم را که در خانه ی آنها بود به خانه ی ما آورده بود.هرچه پدر و مادرم از او خو استند تا کمی بنشیند و چای میل نماید بهانه اش شده بود سجاد، گفت: سجاد را در خانه جا گذاشته ام و باید زودتر بر گردم پیشش ،شب هفده با آن همه یاد و خاطره و بازی رخت خویش را بست .تا اینکه صبح دیجور هجده خرداد سایه ی شوم و سراسر رنج و مکنتش را بر سر شهر مظلوم ایوان نمایان ساخت. خانواده ی عمه ام خانواده ای پر جمعیت بودند. پدر و مادر اکبر سجاد و علی دو دختر دیگر آن روز عقربه های ساعت تند تند می زدند و ما که بی خبر از همه چیز به فکر فردایی دیگر و باز بازی در کوچه پس کوچه و نشستن در کنار سایه ی پر مهر و محبت پدر و مادر و خواهران و برادران بودیم . صبح روز هجدهم خرداد سال ۶۴ ساعت ده ونیم در آنی دست جنایتکار صدام از آستین در آمد و بمب و تیر و ترکش روز روشن را به سیاهی شب مبدل ساخت و شلاق جنایت با بارش بمب شروع شد .خانواده ی اکبر مورد بی رحمانه ترین و ناعادلانه نه ترین تازیانه های تاریخ بشری قرار گرفتند .درست هنگام هجوم هواپیماها که صدای غرش بی رحمانه و نابرابر بمب ها شهر را هدف قرار داده بود .مردم دسته دسته و فوج فوج همگی از ترس خنجر نیشدار دشمن خود را در جداول کنار خیابانها پنهان نمودند حتی عده ای هم توان رسیدن به جان پناه را نداشتند .مادر اکبر که سجاد چهارده ماهه را در بغل گرفته بود در صدد حفظ جانش بود. بال و پر خویش را روی سجاد گسترانده و روی او دراز کشیده بود بشدت مجروح می شود و دو خواهر دیگر اکبر با پدرش در یک چشم بر هم زدن به خیل عظیم شهدای بی دفاع می پیوندد مادر اکبر که بشدت زخمی شده بود بعد از انتقال به کرمانشاه به همسر شهید و فرزندان شهیده اش می پیوندد و سجاد شیر خواره تا ده روز تمام لب به هیچ پستانی نزد و گویا این طفل شیر خوار همه چیز را فهمیده بود و اینچنین بغض و کینه و نفرت خویش را نسبت به این مصیبت عظمی نشان می داد. اکبرماند و یک دنیا رنج و مصیبت و محرومیت از دیدن رخسار نازنین پدر و مادر و دو خواهر خردسالش، که نشد و نمی توانست آنها را دیگر ببیند و او مانده بود با سجاد چهارده ماهه علی و دنیای از غم و اندوه ،خداوند دست اکبر را گرفت تا کبوتران سبکبال و یادگاران پدر و مادرش را بالغ نماید و چنین شد که خداوند حامی اکبر شد، این شیر در دانه پدر ، با معونت از فضل الهی امانتی های پدر و مادرش را با جان و دل بزرگ نمود تا بتوانند به جامعه خدمت کنند و فعل و عمل آنها صدقه جاریه ای برا ی هدیه به ارواح طیبه پدر و مادر و دو خواهر مظلومش باشند
اگر تیغ عالم بجنبد زجا
نبرد رگی تا نخواهد خدا
نوشته به نقل از عبدالعلی محمدی
نگارش سیروس انصاری نیا

مطالب مرتبط

مطلب مرتبطی پیدا نشد.

نظرات

پاسخی بگذارید


+ دو = 4

آمارگیر وبلاگ