یلدا است و یک دقیقه بیش‌تر هایش

نوای گیلانغرب :زمان دارد می گذرد و ” یلدا”؛ ‌دختر زیبای زمستان با گیسوان سیاه شب زده اش از راه می رسد تا دست های پاییز را در دستان زمستان بگذارد.

نفس های پاییز برگ ریز هزار رنگ به شماره افتاده و آذر ماه می رود تا جای خود را به سردترین فصل سال  بدهد، نخستین پاییز قرن دارد به تاریخ می پیوندد…

ساليان قبل چيزي قريب به چند دهه پيش، وقتي نام ” يلدا”، ‌بلندترين شب سال با گيسوان دلربايش زمزمه مي شد،‌ قند در دلمان آب می‌شد و تصويری رنگارنگ از دورهمی فاميلي از مقابل چشمان معصوممان می‌گذشت؛‌ شبی بی‌انتها كه قرار بود با غافلگيری ننه سرما، جشن برف ريزان زمستان‌مان با آجيل، ميوه، ‌كلوچه محلی، تنقلات، شيرينی و كرسی گرم مادربزرگ و بازی های و جست و خيزهای بچه گانه،‌ گِره بخورد…

يادش بخير، كوزه ای‌گِلي مملو از تيله ها و مهره های رنگی كه دختران و پسران فاميل را جمع می‌كرد تا هر تيله و مهره با شعری از حافظ بيرون بيايد و فال نامه دل بيقرار جوانان باشد… هنوز هم صدای دلنشين شاهنامه خوانی پدرم با بانگ حماسی اش در گوشم است و چای دارچينی مادربزرگ در استكان های كمر باريک لب طلایی عتیقه با تصاویر ناصرالدین شاه،‌ يادش بخير…

اما حالا در گذر بی‌رحمانه زمان، يلدای زمستان آدم ها گمشده! ديگر نه از صميميت قبل خبری است و نه از نشاط و شادی دل ها… تبلت، ‌گوشی های اندرويد، ‌ماهواره، كامپيوتر و اينترنت به جاي اقوام و فاميل ها ما را ميهمان فضای سر مجازی كرده اند…

اين سال ها ‌شب های  يلدا، شب های يخ زده و بی‌روح است،‌ مهر و محبت و نگاه های اعضای خانواده و گپ و گفت های رودر رو، جايش را به پيامک های خشک داده است.

از آن طرف تورم و قيمت هاي سرسام آور و مشكلات عديده اقتصادی، خيلي از پدرها و مادرها را شرمنده فرزندانشان مي كند و چه بسا دعا كنند كه ای كاش هرگز ” يلدا”، ‌اين دختر زيباي زمستان با گيسوان سياه شب زده اش از راه نرسد تا چشمان حسرت زده بچه ها يشان را نبينند…

این روزها توان خانواده ها حتی برای اینکه چند دقیقه بیشتر کنار هم بمانند،  محدود شده…. از قیمت آجیل شب یلدا گرفته تا میوه هایی که در هر مغازه یک قیمت متفاوت دارد و هر مغازه داری هر چقدر تیغش ببُّرد قیمت می زند، تا هزینه سرسام آور یک شام ساده برای دورهمی فامیلی و …

بعضي شغل ها، پيش از موعد مقرر آدم را پير و فرسوده مي كند،‌ خبرنگار كه باشي و در دل جامعه، لاجرم مجبوري صحنه هاي دردناكي را مشاهده كني كه شايد تا سال ها ذهنت را درگير مي كند؛ ‌حسرت كودكان، ‌عبور سريع زنان و مردان تهي دست از مقابل ويترين مغازه ها، ‌دست فروشانی كه براي يک لقمه نان حلال سرمای استخوان خُردكن زمستان را زير بارش بي امان برف و باران تحمل مي كنند، خانواده هايي با چند سر عايله كه مجبورند تنها با يارانه دولت روزگار بگذرانند و دغدغه روزانه شان تأمین چند قرص نان برای سفره محقرشان است، و اما آن طرف تر اشخاصي با درآمدهاي ماهيانه چند صد ميليوني كه نمي دانند اين پول هاي باد آورده را چگونه خرج كنند!… 

اين سال ها، ‌شب يلدا ديگر مثل دهه هاي قبل نيست…

کاش می شد یک دقیقه بیشتر کنارم هم بمانیم!… بیشتر همدیگر را درک کنیم، بیشتر همدیگر حس کنیم و با هم مهربان تر باشیم و بدانیم زندگی همین ثانیه های بی بازگشت است.

مطالب مرتبط

مطلب مرتبطی پیدا نشد.

نظرات

پاسخی بگذارید


4 − یک =

آمارگیر وبلاگ